<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://www.vary.ir/post/rss">
        <title>جملات عاشقانه سرگرمی جملات زیبا  مطالب جالب تفریحی</title>
        <description></description>
        <link>http://www.vary.ir</link>
       <dc:date>2012-02-07T00:31:52+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/171"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/170"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/169"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/168"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/166"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/165"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/164"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/162"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/161"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/160"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/159"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/158"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/157"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/156"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.vary.ir/post/155"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/171">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-28T10:37:11+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>نه پـَـَـ سری 2</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/171</link>
        <description>نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس ...&lt;br&gt;راننده میگه می خوای سوار شی؟!&lt;br&gt;نه پـَـَـ اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم&lt;br&gt;سوار هواپیما شدم مهماندار داره توضیح میده بغل دستیم میگه با ماست؟؟نه پـَـَـ فردا امتحان داره اومده مرور کنه درساشو&lt;br&gt;با دوستم رفتیم پیتزا بخوریم ،نصف بیشتر پیتزا هرکدوم مونده. به گارسونه میگم لطفا یه جعبه بیار، رفته یه جعبه فسقلی اورده ، بهش میگم میشه یه بزرگتر بیاری؟ میگه همشو میخواین ببرین؟! ... نــه پـَـَـ میخوام فقط یه تیکش رو واسه یادگاری ببریم !!!&lt;br&gt;به رفیقم میگم فهمیدی فلانی افتاده تو کار خرید و فروش جنس؟&lt;br&gt;میگه جنس ؟.یعنی مواد مخدر؟&lt;br&gt;گفتم نه پـَـَـ&lt;br&gt;پفک نمکی و چس فیل..........&lt;br&gt;رفتم در خونه رفیقم ...&lt;br&gt;از پشت آیفون میگه ... تنهایی؟&lt;br&gt;پَ نه پَ خونه محاصره ست ... بهتره خودتو تسلیم كنی ...&lt;br&gt;دندونام ارتودنسی کردم. . .&lt;br&gt;دوستم اومده میگه ارتودنسی کردی؟! ؟!‌ ؟!&lt;br&gt;نه پـَـَـ ، واسه حفاظت بیشتر سیم خاردار کشیدم. . . ! ! !&lt;br&gt;تو تاکسی نشستم. . .&lt;br&gt;میگم آقا پیاده میشم. . .&lt;br&gt;میگه نگه دارم؟! ؟! ؟!&lt;br&gt;نه پـَـَـ ؛&lt;br&gt;چه کاریه. . . ! ! !&lt;br&gt;خودمو پرت میکنم بیرون. . . ! ! !&lt;br&gt;دیگه بالاخره شمام خسته شدی از صبح پشت فرمون. . . ! ! !&lt;br&gt;رفتم بانک پول بگیرم&lt;br&gt;کارمنده میگه پول رو میبرین؟&lt;br&gt;گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم....&lt;br&gt;رفتم دندونپزشکی به دکتره میگم: آقای دکتر این دندون عقلم کج دراومده&lt;br&gt;دکتره میگه: یعنی میگی بکشمش؟&lt;br&gt;نه پـَـَـ گفتم دکتری یکم نصیحتش کنی بلکه به راه راست هدایت شه! &lt;br&gt;یارو با ۱۶۰ تا سرعت زده به یه عابر پیاده&lt;br&gt;عابره پرت شده ۲۰ متر اونطرفتر افتاده زمین هیچ تکونیم نمیخوره ...&lt;br&gt;دوستم میگه یعنی مرده؟!&lt;br&gt;نه پـَـَـ داره تمارض میکنه پنالتی بگیره!&lt;br&gt;میگم دیگه میخوام از ایران برم ...&lt;br&gt;میگه با آژانس مهاجرتی میری؟!&lt;br&gt;نــه پـَـَـ هماهنگ کردم اول پاییز با دسته غازهای مهاجر برم!!&lt;br&gt;سر کلاس دستمو بلند کردم استاد میگه سوال داری ؟ نه پَ « های هیتلر »


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/170">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-09T06:00:08+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>نه پـَـَـ سری 1</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/170</link>
        <description>با رفیقم رفتیم پیک نیک بهش چاقو دادم در کنسروو باز کنه، می گه: با چاقو بازش کنم؟!&lt;br&gt;نه پــ راست کلیک کن روش اوپن ویت بزن با مدیا پلیر بازش کن!&lt;br&gt;به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر .&lt;br&gt;میگه گرفتم وصل کنم؟&lt;br&gt;گفتم نه پَــ فوت کن , قطع کن&lt;br&gt;تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه&lt;br&gt;بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟&lt;br&gt;نــه پـَـَـ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه&lt;br&gt;به مامانم میگم تو یخچال اب خنک داریم؟ میگه تشنته؟ نه پ میخوام داراییهای بابام و بسنجم &lt;br&gt;با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم &lt;br&gt;رفتم دکتر ( ۹۰ سالشه ) به من میگه مریضی ،میگم نــه پـَـَــــ امدم خاطراته جنگ جهانیا با هم مرور کنیم&lt;br&gt;داشتم تلویزیون میدیدم&lt;br&gt;بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!&lt;br&gt;گفتم نه پَـــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی&lt;br&gt;با دوستم رفتیم دم در خونه های مردم واسه کارای پایان نامه پرسشنامه بدیم پر کنن 2 ساعت توضیح دادم این پرسشنامه ها چیه و چی نیست بعد میگه آهان شما دو تا دانشجویین؟&lt;br&gt;نه پ مامورای حاکم شهریم تو مهمونی دیشب لنگه کفش دختر مورد علاقه شاهزاده جا مونده اومدیم ببینیم به پای شما می خوره؟!!!!!!!!!&lt;br&gt;بهش میگم پیر بشم چه شکلی میشم؟...میگه عزیزم مگه تو پیرم میشی؟...میگم نــه پـَـَــــ رشد نزولی دارم تبدیل به نطفه میشم!!!&lt;br&gt;رفته بودم مهمونی، گفتم میشه یه لیوان آب لطف کنین؟&lt;br&gt;خانومه گفت: میخواین بخورین؟&lt;br&gt;گفتم: نــه پـَـَــــ میخوام توش شیرجه بزنم&lt;br&gt;ماشین زده بهم پخشه آسفالت شدم رانندهه اومده میگه ببرمت بیمارستان؟؟نه پـَـَــ بزار کف اسفالت بمونم مردم به عنوان خط عابر پیاده از من استفاده کنن.&lt;br&gt;رفتم با هزار خواهش و تمنا وقت گرفتم که با رئیس دانشگاه صحبت کنم ، حالا که رفتم تو اطلاقش می فرمایند : با من کار داری ؟ نه پـَـَـ با اومدم گردو خاک اون مجسمه حافظ که گذاشتی پشت سرت ببرم تبرک واسه مامان بزرگم که سرطان داره شفا بده بهش .... &lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/169">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-09T05:59:29+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات عاشقانه سری 4</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/169</link>
        <description>همیشه از آدم گیاه خوار بترسید. که چه زیرکانه در مواقع حساس، گوشت برادر خود را هم می خورد.&lt;br&gt;از وقتی که نیستی خدا می داند چقدر آب به صورتم پاشیدم....&lt;br&gt;این کابوس آنقدر واقعیست که از خواب بیدار نمی شوم!! &lt;br&gt;با کسی زندگی کن که نخوای یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی !&lt;br&gt;چه فرقی می کند.......من عاشق تو باشم ........یا عاشق رنگین کمان .......وقتی هردو هفت خطید&lt;br&gt;چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم.... کاش بودی لااقل میدادی یه خط جوابم...&lt;br&gt;بخوابید...زیاد بخوابید... با خواب مشکلاتتان حل نمی شود، اما لااقل چند ساعتی خلاص می شوید از شرّ فکر کردن های بی امان. بخوابید...زیاد بخوابید...خیلی زیاد...&lt;br&gt;فرق کفش و آدما اینه که&lt;br&gt;کفش اول پاتو می زنه، بعد جا باز می کنه&lt;br&gt;آدما اول جا باز می کنن، بعد دلتو می زنن&lt;br&gt;چه شباهت زشتی بین من و تو هست////من دل شکسته ام وتو دل شکسته ای .....تو کجائی و من کجا ؟؟؟ &lt;br&gt;برای کسایی که دوستشان داری وقت بگذار ، تمام چیزهای خوب رو براشون آرزو کن ، تنهایی رو تحمل کن و با مشکلات بجنگ ، حتی اگر اونها تورو نخوان ببینن یا نخوان صداتو بشنون ، یادت باشه تو هستی که اونها رو دوست داری بقیش مهم نیست ،&lt;br&gt;آهنگ زنگ من روی موبایلت با بقیه فرق داشت،&lt;br&gt;ولی آهنگ زنگت رو موبایلم مثل بقیه بود !!&lt;br&gt;....&lt;br&gt;تو به خاطر اینكه بفهمی منم و من به خاطر اینكه فكر كنم تویی ...!&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/168">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-03T04:59:53+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات زیبا سری 3</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/168</link>
        <description>این جریان تموم شدن دنیا در سال ۲۰۱۲ واقعیت ندارد،&lt;br&gt;الان یه بسته بیسکویت خریدیم روش نوشته تاریخ انقضا ۲۰۱۳،&lt;br&gt;خیالتون راحت...&lt;br&gt;یه سوال فنی:&lt;br&gt;اینا که تو فیلما می میرن و روح میشن، چطوری از در و دیوار رد می شن، ولی وقتی دارن راه میرن از سقف رد نمیشن، بیفتن طبقه پایین؟&lt;br&gt;اگر «نظریه تکامل» رو قبول داشته باشیم، به این نتیجه مى‌رسیم که با این روند جراحى‌هاى بینی، تا چند نسل دیگه کلا دماغ از روى صورتها حذف میشه و به‌جاش دو تا سوراخ باقى مى‌مونه!&lt;br&gt;دیشب از پنجره صحنه عجیبی رو دیدم در یک اتومبیل پسری بود که با تنها دستش رانندگی می کرد و دختری که هر سه تا دستش رو روی پاهاش گذاشته بود!!&lt;br&gt;می دونم داری به چی فکر میکنی:&lt;br&gt;اینکه رانندگی با یه دست خیلی سخته &lt;br&gt;زنگ زده میگه: مهندس سی دی ویندوز خوب داری؟&lt;br&gt;میگم: میخوای چیكار؟&lt;br&gt;میگه: جای طلب از یه یارو نوت بوكشو برداشتم - فقط این ویندوزش خیلی قدیمیه - حتی مای كامپیوترم روش نصب نیس&lt;br&gt;میگم: مارك و مدلش چیه؟&lt;br&gt;میگه: چیزی ننوشته - فقط رو درش عكس یه سیب گاز زده كشیده &lt;br&gt;سوار ماشین بودم. یه دختر خانمی خواست از خیابون رد بشه من نگه داشتم تا رد شه. بعد از اینکه از جلوی ماشین با هزار قر و قمیش رد شد، برگشته میگه خوب دید زدی نکبت!&lt;br&gt;بچه بودیم از مدرسه می‌اومدیم ازمون می‌پرسیدن چیا یاد گرفتی امروز؟حالا از دانشگاه می‌آیم باید ازمون بپرسن چیا دانلود کردی امروز؟&lt;br&gt;یه مسافرت 2 روزه میخوایم بریم 1 هفته ست داریم تحقیق و پُرس و جو میکنیم که ببینیم اونجا به اینترنت دسترسی داریم یا نه و ای نیز بگذرد.&lt;br&gt;وقتی انسانی پلنگی را میکشد به آن میگویند شکار ، اما وقتی پلنگی انسانی را میکشد ، اسمش را میگذارند وحشیگری !&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/166">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-03T04:58:44+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات عاشقانه سری 3</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/166</link>
        <description>تنهایی درست مثل ایدز است، از رابطه های زیاد و دوستی های کنترل نشده حاصل میشود.&lt;br&gt;مراقب باشید چیزهایی را كه دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را كه بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید&lt;br&gt;در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می خواهندمان بی خبریم&lt;br&gt;با کسی زندگی کن که نخوای یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی !&lt;br&gt;بخوابید...زیاد بخوابید... با خواب مشکلاتتان حل نمی شود، اما لااقل چند ساعتی خلاص می شوید از شرّ فکر کردن های بی امان. بخوابید...زیاد بخوابید...خیلی زیاد...&lt;br&gt;&lt;br&gt;دیروز ....&lt;br&gt;تو را دیدم ،&lt;br&gt;گفتی ناراحتی که اینطور تمام شد....&lt;br&gt;تمام طول راه با دلم بحث این بود...&lt;br&gt;که چرا نگفتی ناراحتی که اصلا تمام شده&lt;br&gt;میگن یه نخ سیگار آدمُ آروم میکنه من موندم که تو قد یک نخ سیگارهم نبودی.&lt;br&gt;چه حرمتی داره اسمت وقتی به زبون میاد ،&lt;br&gt;قلبم به احترامش چند ثانیه نمیزنه...&lt;br&gt;به سلامتیت...&lt;br&gt;از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟&lt;br&gt;گفت بر چهار اصل:&lt;br&gt;-دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم&lt;br&gt;-دانستم خدا مرا میبیند پس حیا کردم&lt;br&gt;-دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد، پس تلاش کردم&lt;br&gt;-دانستم پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/165">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-06-15T08:18:04+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات زیبا سری 2</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/165</link>
        <description>خدا رو شکر هنوز مهریه دخترها شماره موبایل‌شون نشده&lt;br&gt;همه که نباید درس بخونن ، تو هر کلاس چند نفر میخونه ؛ بقیه هم ازشون مینویسن&lt;br&gt;بعد این همه شغل مفید تو جامعه . بلاخره نجاری و آهنگری و خیاطی و ... هم شغلهای شریفین.&lt;br&gt;والا حرص نخورید راحت امتحانتونو بدید.&lt;br&gt;طرح روحیه دهی به دانشجویان&lt;br&gt;چند روزه ایرانسل اس ام اس نداده ، نگرانشم ..&lt;br&gt;اگه دیدینش بگید یه میس بندازه من از نگرانی در بیام !&lt;br&gt;آدم ها خیلی بی شعور تر از آنند که فکرش را می کنید. بی خودی با آن ها بحث نکنید. اعصاب خودتان خرد می شود. به جای بحث، کتاب بخوانید!&lt;br&gt;سکوت همیشه علامت رضا نیست؛ بیشتر وقت‌ها علامت نبودن رضاست!&lt;br&gt;شاید موبایل ، تنها چیزیه که همه اصرار دارن مالِ اونا کوچکتره !&lt;br&gt;حتی اگر گاو هم باشی ، در صورتی که در جای مناسب قرار بگیری ، کسانی پیدا می شوند که تو را بپرستند ...&lt;br&gt;گفتگوی دو دختر پای تلفن&lt;br&gt;سلام عشقم. قربونت برم. چطوری عسل؟.... فدات شم....گنجشک کوچولوی&lt;br&gt;! خودمی.... باشه منتظرم... می بینمت خوشگم.. می بوسمت... بوس بوس&lt;br&gt;:گفتگوی دو پسر&amp;nbsp; پای تلفن&lt;br&gt;بنال.... عوضی مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه*****&lt;br&gt;!! و چند کلمه ی ناجور که شرمنده کلمات در حدی نیست که اینجا نویسم&lt;br&gt;اگر می خواهی دروغ نشنوی اصراری برای شنیدن حقیقت نكن...&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/164">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-06-15T08:17:04+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات عاشقانه سری 2</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/164</link>
        <description>اسکار حق توست &lt;br&gt;تو مرا خوب فیلم کردی&lt;br&gt;دست بر شانه هایم میزنی تا تنهاییم را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن برف از روی شانه آدم برفی ؟&lt;br&gt;میدونی فرق تو با عشق زندگی و گل چیه ؟ عشق یک کلمه هست ولی تو معنی ان هستی ، زندگی یک اجبار هست ولی تو دلیل آن هستی ، گل یک گیاه هست ولی تو عطر آن هستی&lt;br&gt;هر قلبى دردى دارد، فقط نحوه ابراز آن فرق دارد. بعضى ها آن را در چشمانشان پنهان مى كنند، و بعضى ها در لبخندشان&lt;br&gt;خاطرات چوبهای خیسی هستند.....كه با آتش زندگی نه میسوزند و نه خاكستر میشوند.&lt;br&gt;اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند..&lt;br&gt;اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست..&lt;br&gt;اگر روزی ترکت کردن بدان لیاقت با تو بودن را نداشته اند..&lt;br&gt;اگه کاغذ این شعر انقدر مچاله و چروکه&lt;br&gt;همه‌اش واسه اینه که سالهاست دارم دنبال تو می‌گردم&lt;br&gt;می‌گردم که پیدات کنم و این شعر رو بذارم تو جیبت.&lt;br&gt;من فقط دلم می‌خواد بدونی&lt;br&gt;می‌خواستم این کاغذ انقدر به من نزدیک باشه&lt;br&gt;...که وقتی ته جیبت پیداش می‌کنی&lt;br&gt;هنوز از گرمای تن من گرم باشه&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/162">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-06-10T06:50:01+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات زیبا سری 1</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/162</link>
        <description>
بخشش از&lt;br&gt;بزرگان است .. من بخشیدم و هیچکس بهم نگفت چقدر بزرگ شدی .. همه گفتند بلد نبودی&lt;br&gt;حقتو بگیری .. بیعرضه ...&lt;br&gt;خوبى كه از حد بگذره،طرف فكر میكنه خبریه! والا خبرى نیست،ما ذاتا خوبیم...&lt;br&gt;الکی نگین که علم بهتر است یا ثروت؟&lt;br&gt;دیگه همه می‌دونن که ارزنده‌ترین زینت زن شرقی حفظ حجاب است&lt;br&gt;وقتی با کسی هستید در اوج لذت و خوش ترین لحظه او را ترک کنید و بدانید عاشقتان می شود.&lt;br&gt;خودش نمیتوانست بالا برود&lt;br&gt;دیگران را پایین میکشید&lt;br&gt;تا پایین بودن خودش را توجیه کند.&lt;br&gt;وقتی به یک پارک‌بان یا پیش‌خدمت انعام می‌دهید، کار زیادی نکرده‌اید؛ شما دارید هزینه‌ی غروری شکسته را به بهای خیلی کمی می‌پردازید!&lt;br&gt;زیاد در بند ظاهر قضایا نباشید… گاهی خوردن یک لگد از پشت، باعث می‌شود به جلو حرکت کنید!&lt;br&gt;سالهای سال همه چیز تغییر کرد جز ساندیس هایی که رویش می نویسند از اینجا باز کنید ولی مردم از انجا باز می کنند!&lt;br&gt;بیایید دست به دست هم دهیم و از سد این مشکل هم بگذریم.&lt;br&gt;لذتی كه در لیسیدن انگشتان بعد از خوردن پفك است در خوردن خود پفک نیست&lt;br&gt;خواهران تابستان است اما برنزه به همه نمی اید... خطر هیولا شدگی نزدیک است !&lt;br&gt;بدانید و آگاه باشید سخت ترین مرحله اموزش کار با ویندوز به یک ادم مسن ؛ اموزش دبل کلیکه!




</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/161">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-06-10T06:44:12+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>جملات عاشقانه سری 1</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/161</link>
        <description>از تاریکی خیابون خوشم میاد. نه من عاشق و معشوق های خوشبخت رو میبینم و نه اونها من رو.&lt;br&gt;از انسان ها غمی به دل نگیر،زیرا خود نیز غمگینند،با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند.&lt;br&gt;ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ&lt;br&gt;ﻧﺘﺮﺱ...&lt;br&gt;ﻣﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ&lt;br&gt;ﻧﯿﺎﯾﺪ&lt;br&gt;وقتی كه زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه كه دریای آروم، ناخدای قهرمان نمی‌سازه.&lt;br&gt;غرور تنهایی می آورد؛ تنهایی دیوانگی.&lt;br&gt;امروز صبح ساعت 4 پاشدم که قرصامو بخورم&lt;br&gt;صدای جاروی رفتگر می اومد&lt;br&gt;شنیدم که یه آقایی اومد به رفتگر محلمون گفت&lt;br&gt;بیا تا این چایی رو بخوری من جارو میزنم&lt;br&gt;این آدما کمن، ولی هستن&lt;br&gt;خیلی وقتها مهمترین حرف میان دو نفر همانی است كه هرگز به هم نمی گویند !!!!!&lt;br&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/160">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-09-20T01:49:44+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>فاصله واقعی فقیر و غنی در شهر تهران</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/160</link>
        <description>&lt;div style=&quot;margin-bottom: 20px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;در این گزارش سعی 
شده، گرانترین خرید های انجام شده در مورد كالاهای مختلف با استناد به 
گزارش ماهنامه رویش معرفی شوند تا مشخص شود ثروتمندان شهر تا چند برابر 
همشهریان فقیرشان خرج می‌کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;margin-bottom: 20px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;

	برخی قیمت ها بیشتر شبیه شوخی هستند و باور بعض از آنها هم از جمله كار 
های سخت است. ولی باید بپذیرید و باور كنید، كفش 3 میلیون تومانی، عطر یك 
میلیونی، كیف 18 میلیونی و ... خودروی 600 میلیون تومانی در همین شهر 
خودمان به فروش رفته است و البته خواندن این گزارش به بیماران قلبی و اعصاب
 و روان توصیه نمی شود.&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;به گزارش سرویس اجتماعی «فردا»، تمایل به 
زندگی اشرافی و تجملات در جامعه ما كم كم به یك پدیده عادی تبدیل می‌شود. 
کافی است تا کمی در خیابان‌های مرکزی و شمالی شهر تهران قدم بزنید تا با یك
 مشاهده ساده تفاوت قیمت دو خودروی ایستاده در كنار هم را که گاها به 300 
میلیون تومان می رسد متوجه شوید. این موضوع در مورد بهای محصولات لوکسی چون
 كیف، كفش، عینك، گوشی موبایل و ... نیز صادق است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/159">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-08-17T11:05:31+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>روزی که امیر کبیر گریه کرد!</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/159</link>
        <description>&lt;hr&gt;

&lt;p&gt;&lt;span&gt;در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به 
فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را 
آبله‌کوبی می‌کردند. &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;اما چند روز پس
 از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی 
نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در 
شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود
 &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت
 ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که 
حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور
 می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و
 نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی 
داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند.&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;شماری
 دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون 
می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی 
شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br&gt;در
 همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او 
آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان 
آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته 
بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از 
جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج 
تومان هم جریمه بدهی. &lt;br&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br&gt;پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ 
ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم 
برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی 
را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.&lt;br&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br&gt;این بار امیرکبیر 
دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. 
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال 
گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار 
پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. &lt;br&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br&gt;میرزا آقاخان با 
شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که 
او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم 
به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. &lt;br&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br&gt;امیر
 سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود 
لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی
 این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته 
گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و 
مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه 
بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام 
ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید 
این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .&lt;/p&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/158">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-08-17T11:02:46+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>زنی که عاشق دانش آموز 12ساله اش شد و از او صاحب فرزند شد!</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/158</link>
        <description>&lt;p&gt;مری لی، معلمی بود که اقدام غیراخلاقی او مدت ها سوژه رسانه ها شده بود.&lt;br&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;او
 به عنوان یک معلم فعالیت می***کرد اما عاشق یکی از دانش آموزانش شد. ویلی 
فوالائو، پسری 12ساله بود که با معلمش ارتباط عاشقانه برقرار کرد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;درسال 1997 یعنی زمانی که ویلی تنها 14سال سن داشت، آنها صاحب یک فرزند شدند!! او فرزند خود را در زندان به دنیا آورد.&lt;br&gt;همین
 اتفاقات باعث دستگیری مری لی به جرم ارتباط با فردی کمتر از سن قانونی شد و
 به بخاطر این جرم از سوی دادگاه سیاتل به 7.5سال زندان محکوم شد. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مری پس از آزادی از زندان با ویلی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند دیگر 
شدند. این اتفاق تا مدتها باعث نگرانی خانواده های امریکایی شده بود.&lt;/p&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/157">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-08-17T11:00:09+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>دختر ایرانی که شما را متعجب خواهد کرد: دختری که بمب روحیه است!!</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/157</link>
        <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;border: medium none; font-size: 14pt; line-height: 30px; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;فاطمه صالحی، دختری که هم سنتور می‌نوازد، هم طراحی و گریم انجام می‌دهد و هم دانشجوی موسیقی است؛ قصد دارد دکترا خود را هم بگیرد.&lt;br&gt;می‌توان از فاطمه صالحی که به طور مادرزادی دو دست و یک پا ندارد، به معنای واقعی کلمه یک «بمب روحیه» نام برد&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;زمستان
 داشت تمام می‌شد. ساعت ۵ /۶ صبح روز ۲۳ اسفند ۱۳۶۵ بود. همه در هول و ولای
 به دنیا آمدن بچه‌ها بودند. اول معصومه به دنیا آمد؛ بچه‌ای سالم و طبیعی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span&gt;اما
 هنوز همه چیز تمام نشده بود، یک ربع بعد قل بعدی فاطمه به دنیا آمد؛ 
نوزادی که دست‌هایش رشد نکرده بودند و فقط یک پا داشت. از همه بیشتر پرستار
 اتاق عمل ناراحت شد چون باید این خبر را به پدر این دوقلوها و بقیه اعضای 
خانواده که پشت در اتاق عمل منتظر بودند می‌داد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;مادرم
 زمانی که ما را باردار بود زمین خورد. همین باعث شد که من گوشه شکم مادر 
بچسبم و نتوانم حرکت کنم و رشد خوبی نداشته باشم. حتی وقتی مادرم دکتر 
می‌رفت آنها فکر می‌کردند که فقط یک بچه در رحمش وجود دارد؛ غافل از آنکه 
ما دو قلو بودیم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;اولین روز مدرسه 
را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. با آنکه با مادرمان رفته بودیم ولی من از نظر 
روحی خیلی اذیت شدم. چون مدرسه یک اجتماع کوچک بود و بقیه بچه‌ها خودشان را
 با من مقایسه می‌کردند و این مرا اذیت می‌کرد. وقتی هم که مادرم مرا در 
مدرسه تنها گذاشت، کمبودها را بیشتر احساس کردم ولی به هر حال توانستم 
دوستان خوبی پیدا کنم. اما تا دوران راهنمایی هم از نگاه‌های سؤال‌برانگیز 
مردم ناراحت می‌شدم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;border: medium none; font-size: 14pt; line-height: 30px; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;border: medium none; font-size: 14pt; line-height: 30px; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span&gt;او
 قبل از رفتن به مدرسه قلم را با پایش می‌گرفت و نقاشی می‌کشید و این روند 
تا سال دوم دبستان هم ادامه داشت تا اینکه معلم کلاس سومشان با او صحبت کرد
 و فاطمه قبول کرد که اگر بخواهد وارد دانشگاه شود باید مثل بقیه باشد 
بنابراین نوشتن با دست‌هایش را شروع کرد؛ اولش خیلی سخت بود ولی یواش یواش 
عادت کردم. هنوز هم خیلی از کارها را با پایم انجام می‌دهم؛ مثلا وقتی در 
خانه هستیم با پا غذا می‌خورم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;تا 
وقتی که فاطمه مدرسه می‌رفت برای آنکه از درسش عقب نماند به کلاس‌های آزاد 
نمی‌رفت ولی وقتی دیپلمش را گرفت سنتور را پیش استادش، غلامرضا مشایخی شروع
 کرد؛ «از سازها به پیانو و گیتار علاقه‌مند بودم ولی شرایط فیزیکی‌ام این 
اجازه را نمی‌داد. وقتی مشورت کردم متوجه شدم که می‌توانم در ‌ساز سنتور 
موفق باشم. اطلاعاتم درباره این ‌ساز در حد این بود که می‌دانستم به شکل 
ذوزنقه است ولی اگر حمایت‌ها و تشویق‌های استادم نبود شاید هیچ وقت به این 
‌ساز علاقه‌مند نمی‌شدم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/156">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-08-17T10:57:42+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>چرا همسرم، حلقه ازدواجمان را دست نمی کند؟</title>
        <link>http://www.vary.ir/post/156</link>
        <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;border: medium none; font-size: 10pt; line-height: 30px; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;مدتی
 است که من ازدواج کرده ام و با همسرم مشکل خاصی نداریم. اما یک مشکل کوچک 
مرا به شدت آزار می دهد. اینکه شوهرم حلقه ازدواجمان را دست نمی کند&lt;/strong&gt;.
 البته این را دیده ام که سه چهارم مردهای متاهل حلقه دستشان نمی کنند 
همچنین می دانم که در فرهنگ و مذهب ما استفاده از طلا برای آقایان مناسب 
نیست. اما &lt;strong&gt;برایم سوال است که چرا همسرم با وجود اینکه کارش، یک کار یدی نیست حلقه ازدواجمان را دست نمی کند؟&lt;/strong&gt; شاید با این کارش می خواهد به همه نشان دهد که هنوز مجرد است. شاید هم یکی از نشانه های خیانت و بی وفایی به همسر باشد. &lt;br&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;border: medium none; font-size: 10pt; line-height: 30px; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(128, 0, 0);&quot;&gt;خانم منر مشاور خانواده و مدیر بخش مشاوره سایت ام اس ان پاسخ می دهد:&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&amp;nbsp;ابتدا
 این را بگویم که دلایلی را که گفتی شامل همه مردان نمی شود و همه مردهای 
متاهلی که حلقه شان را دست نمی کنند بی وفا، و خیانت کار نیستند و نمی 
خواهند به اطرافیان نشان دهند که هنوز مجرد هستند&lt;/strong&gt;.&lt;br&gt;&lt;br&gt;به نظر 
من، چقدر خوب است افراد را با توجه به قابلیت ها و شایستگی هایشان بسنجیم 
نه با یک حلقه ازدواج. به خاطر داشته باش که حلقه ازدواج یک نماد است نه یک
 وسیله برای اعلام کردن ازدواج به اطرافیان. حلقه ازدواج به راحتی قابل 
درآوردن و افتادن است بنابراین برای آقایان که در بیرون از منزل کار می 
کنند و دقتشان به میزان دقت خانم ها نمی رسد، قدرت نگه داری و محافظت از آن
 کمی سخت است.&lt;/div&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.vary.ir/post/155">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-08-17T10:56:40+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.vary.ir</dc:source>
        <dc:creator>مسعود </dc:creator>
        <title>نابغه هشت ساله نقاشی محافل هنری را به هم ریخت </title>
        <link>http://www.vary.ir/post/155</link>
        <description>&lt;br&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;div style=&quot;border: medium none; line-height: 30px;&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;به گزارش خبر آن لاین، کایران ویلیامسن کوچک‌ترین هنرمند بریتانیایی است که این روزها نامش در تمامی محافل هنری بر سر زبان‌ها است.&lt;br&gt;&amp;nbsp;ویلیامسن که به تازگی هشت ساله شده با وجود شهرت ناگهانی‌‌اش در دنیای کودکی سیر می‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;او می‌گوید: «کشیدن گاو از هر چیزی ساده‌تر است، لازم نیست به فکر جزئیات باشی.»&lt;br&gt;ویلیامسن
 که مطبوعات بریتانیا او را «مونه کوچک» لقب داده‌اند در نمایشگاه قبلی‌اش 
33 اثر شامل کار با پاستل، آبرنگ و رنگ روغن ارائه کرده بود که تمام آنها 
به فروش رفت. این نمایشگاه 235 هزار دلار سود برای او به همراه داشت.&lt;br&gt;خریداران
 آثار او که از سراسر نقاط دنیا به این نمایشگاه آمده بودند تمام طول شب را
 در صف پشت در گالری سپری کردند. تخمین زده می‌شود سه هزار نفر منتظر 
نقاشی‌های جدید ویلیامسن از مناظر برفی، آسمان و مزارع قارچ هستند، 
نقاشی‌هایی که همگی نشانه‌های مکتب امپرسیونیستی را دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;این
 هنرمند هشت ساله صاحب وبسایت شخصی و کارت ویزیت است. حتی مردم برای گرفتن 
امضای او روی نمونه‌های کوچک آثارش به گالری او مراجعه می‌کنند، علاوه بر 
این روزنامه‌نگاران سفر طولانی به شرق انگلستان را بر خود هموار می‌کنند تا
 با او مصاحبه کنند.&lt;br&gt;کایرون ویلیامسن با این مسئله کنار آمده و می‌گوید:
 «به نظرم همه چیز معمولی است.» اما این مسائل برای کیت و میشل ویلیامسن 
والدین او معمولی نیستند. آنها شگفت‌زده و مغرور هستند و البته نگران 
استعداد و تاثیر این مسائل بر فرزندشان. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;میشل
 مادر 37 ساله کایرون که پزشک غذایی است می‌گوید:«طاقت‌فرسا است.» او به 
همراه پدر 44 ساله، مادر و بیلی-جو، خواهر شش ساله‌اش در آپارتمانی کوچک 
زندگی می کنند.&lt;br&gt;او در کودکی مثل تمامی بچه‌ها سرشار از انرژی بود و 
زمانیکه دو سال پیش در جریان تعطیلات از مادر و پدرش تقاضای مداد و کاغذ 
کرد آنها شگفت‌زده شدند. او که در آن زمان پنج سال و خورده‌ای داشت نقاشی 
بی‌نقص از یک قایق در ساحل کشید. سرعت پیشرفت او بسیار بالا بود. به زودی 
نقاشی‌های بسیار زیبایی از مناظری که بسیار شبیه مناظر منطقه نورفالک، در 
نزدیک خانه‌اشان بود می‌کشید.&lt;br&gt;میشل می‌گوید:«من و کیت نقاشی بلد نیستیم،
 برایمان سخت بود بفهمیم در سرش چه می‌گذرد. نمی‌توانستیم درک کنیم. 
نمی‌دانستیم از کجا این استعداد را پیدا کرده، اما او مصمم بود این کار را 
ادامه بدهد. وقتی فرزندتان چنین موهبت و استعدادی دارد باید از او حمایت 
کنید.»&lt;br&gt;با این حال والدین کایرون مطمئن نیستند این حجم از توجه مردم به 
فرزندشان مفید است یا مضر. آنها آثار کایرون را به گالری محلی نشان دادند. 
این گالری تا کنون دو نمایشگاه برای او برپا کرده و کنار آمدن با انبوه 
مخاطبان را برای خانواده ویلیامسن ساده کرده است.&lt;br&gt;&amp;nbsp;میشل در این مورد 
افزود: «طبیعی نیست که فرزندتان را زیر ذره‌بین مطبوعات قرار بدهید. با 
گرگ‌های بسیاری مواجه شده‌ایم. فقط دنبال پول هستند. اصلا به جنبه حسی 
موضوع کاری ندارند. هنر از کایرون جداکردنی نیست.»&lt;br&gt;او که بسیار درون‌گرا
 است بلوز و شلوارک به تن می‌کند و اصلا شبیه نابغه‌های گلخانه‌ای کت و 
شلوارپوش نیست. او عاشق فوتبال است و در پست دفاع تیم مدرسه بازی می‌کند.&lt;br&gt;با
 این حال زمانیکه در مورد هنرش صحبت می‌کند حرف‌هایش آمیزه‌ای جذاب از 
بزرگسالی و کودکی است. او با اعتماد به نفس درمورد انتخاب رنگ و همچنین 
بازی نور و تاریکی صحبت می‌کند و به راحتی جزئیات خاص را به ذهن می‌سپارد.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(128, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;نظر اهل فن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;نظر
 اهل فن درمورد آثار کایرون متفاوت است. روزنامه‌ای با چنین تیتری به 
استقبال او رفته بود: «آیا کایرون جذاب‌ترین نقاش بریتانیا نیست؟» اما برخی
 دیگر با شک به موضوع نگاه می‌کنند و معتقد هستند اگر او بزرگسال بود این 
چنین نقاشی‌هایش مورد توجه قرار نمی‌گرفت و استعدادش نیز ماندگار نیست.&lt;br&gt;پابلو
 پیکاسو نقاش مشهور نظر جالبی درمورد نابغه‌های خردسال دارد: «برعکس 
موسیقی، نابغه خردسال در نقاشی معنایی ندارد. آنچه مردم نبوغ زودهنگام 
می‌خوانند همان نبوغ دوران کودکی است. با رشد کردن این نبوغ محو می‌شود.»&lt;br&gt;این
 درحالی است که پیکاسو خودش نابغه خردسال محسوب می‌شود، نابغه خردسالی که 
در بزرگسالی نقاشی را متحول کرد. همچنین می‌توان از جان اورت میلائیس نام 
برد، نقاش انگلیسی قرن نوزدهم که در 11 سالگی عضو اکادمی سلطنتی هنر شد.&lt;br&gt;اما
 برعکس پیکاسو، میلائیس و موزارت بسیاری دیگر از نوابغ خردسال در بزرگسالی 
به جایی نرسیدند. صحبت‌های روانشناسان در این زمینه نامربوط نیست. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;جک
 بویل، روانشناس کودکان در گلاسگو می‌گوید: «اغلب نابغه‌های هشت ساله که 
فوتبالیست یا نوازنده پیانو هستند تا بزرگسالی دوام نمی‌آورند.» &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma;&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;او
 که معتقد است استعداد کایرون هیچ ضرری برای او ندارد افزود: «بچه‌ها دوست 
دارند موفق و بهترین باشند، نظر من چیست؟ پول را بردار و فرار کن! روی دیگر
 توانایی‌هایش کار کنید و تا جایی که می‌توانید از نقاشی‌هایش بهره ببرید.»&lt;br&gt;با
 آغاز فصل مدرسه کایرون به دنیای معمول هم سن و سال‌هایش بازمی‌گردد. اخیرا
 دو تابلو از او برای حراج عرضه شده‌اند و نمایشگاه بعدی‌اش تابستان آینده 
برگزار می‌شود.&lt;br&gt;کایرون از اکنون می‌داند که در آینده می‌خواهد فوتبالیست
 و نقاش شود. هرچند پدر و مادرش از اینکه او روزی دست از نقاشی بکشد اصلا 
شگفت‌زده و ناراحت نمی‌شوند.&lt;br&gt;در آخر او توصیه‌ای هم برای نقاشان جوان دارد: «هرگز تسلیم نشوید. تلاش کنید و به راهتان ادامه دهید. و فقط یک آسمان آبی نکشید!»&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;

</description>
    </item>
</rdf:RDF>

